به دعوت بهناز نازم:
(و البته نه کاملا آنگونه که او خواسته آنگونه که خود نوشته بودم)
"و عجّل" می گویم و
می ترسم که بیایی
می ترسم بیایی و دروغ را در چشمانم ببینی
که دیگر هیچ چیز را انتظار نمی کشند.
"و عجّل" می گویم و
می ترسم که بیایی
می ترسم بیایی و در قنوت دستهایم
تنها فراز خودخواهیم را ببینی.
"و عجّل" می گویم و
می ترسم که بیایی
می ترسم بیایی و در این صفوف برگرد گویان
کسی را نیابی که فکر تن نباشد.
"و عجّل" می گویم و
می خواهم که بیایی
بیایی و سلطنت تن را بر من پایان بخشی.
+ نوشته شده توسط نسرین در سی و یکم فروردین 1387 و ساعت
8:12 |

