تبليغاتX
آیینه
 

نارنجی ترین برگ تقویم که بیفتد

بر سفره ی زمین کوه قند می سایند

و همه ی درختها با هم عروس می شوند

ماشین ها داغ از نوش ضدیخ

میهمان این ضیافت

بعد

دختران ترشیده ی لاستیکهای جلو

و پسران حسرت زده ی لاستیکهای عقب

به خود زنجیر می آویزند و کل زنان

به عروسی درختانی می روند که مرده اند.

همواره رفتن و

هیچ گاه نرسیدن هم حکایتی ست

که فقط لاستیکها آنرا درد می کشند

تا وقتی نمرده اند.

+ نوشته شده توسط نسرین در بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 7:6 |
 

پنجره های رو به برج

آنقدر عذابمان داد که

برج هامان را بی پنجره ساختیم.

+ نوشته شده توسط نسرین در بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 6:54 |
 

مادر بزرگ راست می گفت :

" انتظار آبی ست "

هرچه باشد او

بیشتر از من

                بیکرانگی دریا را دیده بود

و پیشتر از من

                انتظار را فهمیده بود .

+ نوشته شده توسط نسرین در شانزدهم آذر 1385 و ساعت 11:42 |
 

من یکسره شعرم

شعری که

تو تنها شاعر آنی.

+ نوشته شده توسط نسرین در دوازدهم آذر 1385 و ساعت 12:5 |
 

غم بزرگ راندگی را

تنها با تو تقسیم توانم

که سیب هوس من

               لحظه های رویشت را فریفت.

خدا

قسم خورده بود

که مکر من بسیار شدید است اما

دوست داشتنم را آنچنان باور کردی که

بهشت را

بی هیچ بهانه ای گذاشتی و

                                       گذشتی.

بگذر

من ٬ تو را

به اوج قله های رفیع خدا شدن خواهم رسانید.

 

+ نوشته شده توسط نسرین در هشتم آذر 1385 و ساعت 8:16 |
زبان مادری تمام چشم های جهان

یکی ست.

 

+ نوشته شده توسط نسرین در پنجم آذر 1385 و ساعت 12:47 |
نیستی

و تک چراغ روشن اتاق من

ــ تا طلوع صبح ــ

خواب کوچه را

             حرام می کند.

+ نوشته شده توسط نسرین در یکم آذر 1385 و ساعت 7:15 |


Powered By
BLOGFA.COM