نارنجی ترین برگ تقویم که بیفتد
بر سفره ی زمین کوه قند می سایند
و همه ی درختها با هم عروس می شوند
ماشین ها داغ از نوش ضدیخ
میهمان این ضیافت
بعد
دختران ترشیده ی لاستیکهای جلو
و پسران حسرت زده ی لاستیکهای عقب
به خود زنجیر می آویزند و کل زنان
به عروسی درختانی می روند که مرده اند.
همواره رفتن و
هیچ گاه نرسیدن هم حکایتی ست
که فقط لاستیکها آنرا درد می کشند
تا وقتی نمرده اند.

