دری که بسته شد
یادم آورد :
نیامده ای
و فرو افتادن اشکهای عطرآگین شده
حریر آبی پیراهنم را بارانی کرد
بعد
وقتی
دستمال کاغذی های رژلبی انتظار روی هم انباشته شد
و باور نیامدنت دل آبی رخت آویز را گرفت
سایه ی کسی که انگار به در بسته خورده باشد
از خمیدگی کوچه عبور کرد و برای همیشه
رفت !
و هنوز بعداز سالهای سال نمی دانم
من زود بودم یا تو دیر ؟

