- چقدر برای گفتن
عاشقانه گفتن
چقدر برای نوشتن
صمیمانه نوشتن
چقدر برای دوست داشتن
عمیق دوست داشتن ٬
مرا لبریز کرده ای
- چقدر برای اینکه
اینهمه را بدانی
جای تو خالیست!!
عاشقانه گفتن چقدر برای نوشتن صمیمانه نوشتن چقدر برای دوست داشتن عمیق دوست داشتن ٬ مرا لبریز کرده ای
اینهمه را بدانی جای تو خالیست!!
+ نوشته شده توسط نسرین در چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت
9:31 |
همیشه
مهره ی شصت و هشتم ٬ منم حالا از هر طرف که ذکر را آغاز کنی فرقی نمی کند مرا بی هیچ یادی کنار می گذاری و می گذری که دلم مثل تن نیمه ام می شکند.
+ نوشته شده توسط نسرین در سوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:48 |
همیشه
یاد از من تورا فراموش می شود حتی اگر تمام مرا ٬ از من گرفته باشی هر بار سر بوی خاک آغشته به باران شرط می بندی بعد ٬ جر می زنی و بی خیال می شوی و می خندی اما مگر مرغ دل من چقدر جناق برای شکستن دارد. + نوشته شده توسط نسرین در سوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:45 |
زعاشق ترین دختر این جهانی٬ در این خانه لیلاتری هست
ز مجنون سرگشته ٬ شیدا٬ در این خانه شیداتری هست
ز شیرین و فرهاد و کوهی که کنده ست و خسرو در این خانه از عشق ٬ رسواتری هست
اگر ادم از اولین عشق شاد اشت ز حوای او هم ٬ در این خانه حواتری هست
به وامق بگو در غمش اندکی صبر٬ زیرا ز دٌر گرانش٬ در این خانه٬ عذراتری هست
اگر یوسف مصرچشم از همه بست٬ دانست در این خانه روزی زلیخاتری هست
خدا گرچه تنها و یکتاست٬اما از اوهم در این خانه تنها تری هست + نوشته شده توسط نسرین در سوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:39 |
مهره ی مار
خوبیست ٬ که تو داری. عجیب نیست که دل نا آرام ما که نه خام ناز چشمهای کسی می شد نه رام نیاز دستهای کسی به سادگی کلام سلام به نام تو شد و لحظه لحظه ی تمام شعر های من لبریز از تمام تو شد.
+ نوشته شده توسط نسرین در سوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:35 |
پرنده ای که پرواز در قفس را
آرزو داشت تجربه کرد : خواستن ٬ توانستن نیست حتی اگر قصه ی طوطی و بازرگان را - هزار بار - با مولانا خوانده باشی!
+ نوشته شده توسط نسرین در دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
9:10 |
خار هم بدون نور می میرد
دستهای گشاده ات را ازشانه های من دریغ می کنی که : زبرند وسخت حالا من هر چقدر تاریک و بی روزن هرچقدر نامرد نه نازن دلیل می شود اینگونه فراموشم کنی تا در حسرتت بمیرم. چشمهایت را بر تمام بدیهایم آنگونه می بندی که من در خیال خواب بودنت- نه - در خیال خوب بودنت عصیان می کنم بعد تا چشم باز می کنم روی از من بر می گردانی که : دیگر دوستت ندارم !... مگر می توانی ؟ مگر می توانی ؟ کاش لااقل از میان اینهمه دل که به نگاهی برده ای دل مرا باز می گرداندی که اینگونه در اتش قهر کردنت نسوزم خار هم بدون نور می میرد. + نوشته شده توسط نسرین در دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:56 |
و می روند که نرسند
میوه های کال رویای من افسوس ، نمی دانند معنای رفتن رسیدن است . + نوشته شده توسط نسرین در دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:32 |
سه
نی هم به گُل نشست و گذشت دیگر کدام بهانه انتظار را؟ در نیاز پینه بسته ی کدام قنوت گذشته ، قضا کنم تمنای بودن کسی را که دیگر هیچ جاده ای آمدنش را حکایت نمی کند دو باید بیاید ، اما چوب خط های بی شمار انتظار را شاید پیشانی بلندتری باید یک فردا باران می آید هرچند دست ما به دامن دریا نمی رسد.
+ نوشته شده توسط نسرین در دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:14 |
سپید بود دفتر و
قلم برای راه رفتنی دوباره روی ان پر از امید بود ولی چه سود دست ناتوان دختری ، به روی ان نشسته بود... + نوشته شده توسط نسرین در دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:8 |
|
|