|
برای سیر شدن اینهمه سوگند می خوری؟ + نوشته شده توسط نسرین در بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
13:31 |
به دعوت بهناز نازم: (و البته نه کاملا آنگونه که او خواسته آنگونه که خود نوشته بودم)
"و عجّل" می گویم و می ترسم که بیایی می ترسم بیایی و دروغ را در چشمانم ببینی که دیگر هیچ چیز را انتظار نمی کشند.
"و عجّل" می گویم و می ترسم که بیایی می ترسم بیایی و در قنوت دستهایم تنها فراز خودخواهیم را ببینی.
"و عجّل" می گویم و می ترسم که بیایی می ترسم بیایی و در این صفوف برگرد گویان کسی را نیابی که فکر تن نباشد.
"و عجّل" می گویم و می خواهم که بیایی بیایی و سلطنت تن را بر من پایان بخشی.
+ نوشته شده توسط نسرین در سی و یکم فروردین 1387 و ساعت
8:12 |
لب بر لبه اش می گذارد و عمیق فرو می کشد اندوهش را بیچاره من که از سیگار کمترم. + نوشته شده توسط نسرین در دوازدهم اسفند 1386 و ساعت
12:3 |
به سر شده که میسر شده بنویسی: "بی تو به سر نمی شود "
+ نوشته شده توسط نسرین در یکم بهمن 1386 و ساعت
12:2 |
- تمام باکره گیم نثار جوانانی که در گور آرمیده اند و مادرانشان هر پنجشنبه نا کامیشان را زار می زنند. - تمام شانس باقیمانده ی من برای زندگی برسد به برادران و خواهرانم که نیامده ٬ رفته اند و سیاه بختیشان در سیاهی چاههای فاضلاب گم شده - تمام آن چیزهایی که نداشتم برسد به خدا که هیچ گاه نداشتن را ندانسته است. - تمام آن چیزهایی که داشته ام برسد به خودم که آنقدر در نداشتن غرق بوده ام که از داشته هایم هنوز لذت نبرده ام. + نوشته شده توسط نسرین در بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت
8:41 |
به دعوت یک پسر معمولی برای بازی بهترین پستها:
هفدهم تیر 1385 به تو حالا آفتاب از هر طرف که می خواهد به در آید٬ سنگینی سایه ات کمر انتظار مرا خم می کند و تو خم به ابرو نمی آوری . هرچند نمی دانم خوابهایت را با که شریک می شوی اما هنوز شریک تمام بی خوابی های من تویی.
نوزدهم تیر 1385 تقدیر ـ نه ـ تقدیر من بود که فقط سه بخش تنهایی سهم من از تمام کلمه هایی باشد که با معلم کلاس اول بخششان کردیم.
بیست و نهم شهریور 1385 عصیان نمی خواهد همراه من بیاید ٬ سایه.
چهارم مهر 1385 شب برای آنکه دیدن قرص مهتاب را تاب نمی آورم ـ بی تو ـ ...
هشتم بهمن 1385 برگ برنده برگ برنده چشم های توست که با پلک زدنی رو می شود ــ دو دایره ی سیاه مرموز ــ تا همیشه بازنده ی این قمار تازه آغاز شده تک دل من باشد.
دهم اسفند 1385 دنده ی چپ خورشید که چراغ سبز نشان می دهد ـ به دنیا ـ برای آغاز حرکت چپ ترین دنده را انتخاب می کنی و با سرعت روی اعصاب من می رانی .
دوست دارم بهترین های این بلاگرها را بخوانم:
+ نوشته شده توسط نسرین در هفتم مهر 1386 و ساعت
11:19 |
خانه به دوشی کلاغ قصه ها هم که تمام شود قصه ی انتظار من و هیچگاه آمدن تو به سر نمی رسد . هزار و چند شب است تکرار نیامدنت را برای کودک گریان چشمها لالایی کرده ام اما... هرگز را هیچگاه باور نمی کنم. + نوشته شده توسط نسرین در پنجم مهر 1386 و ساعت
9:7 |
|
سرم سوخته
اما سرنوشتم
هنوز سوختن است
|