این ستاک نورسته بر شاخسار تنم
که اینچنین بالندگیش را آفتاب هم انتظار می کشد.
|
از کدام ریشه آب می خورد این ستاک نورسته بر شاخسار تنم که اینچنین بالندگیش را آفتاب هم انتظار می کشد. + نوشته شده توسط نسرین در نهم آذر 1388 و ساعت
17:10 |
به مرارتش می ارزد این نه ماه پیله بستن٬ اگر پروانه ای که می پرورم روزی پرواز را تجربه کند.
+ نوشته شده توسط نسرین در یازدهم اسفند 1387 و ساعت
14:7 |
از بهار شکوفه هایی میماند که میوه خواهند شد از من گیسوانی که سرانگشتان تو را لمس کرده اند.
پ.ن: الیاس علوی عزیز این را پیشتر طور دیگری نوشته بود. + نوشته شده توسط نسرین در بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت
12:56 |
یوسف را برادرها به چاه انداختند و من بی برادر ، به چال گونه های تو او عزیز مصر شد و من عزیز تو + نوشته شده توسط نسرین در بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت
9:3 |
برای سیر شدن اینهمه سوگند می خوری؟ + نوشته شده توسط نسرین در بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
13:31 |
به دعوت بهناز نازم: (و البته نه کاملا آنگونه که او خواسته آنگونه که خود نوشته بودم)
"و عجّل" می گویم و می ترسم که بیایی می ترسم بیایی و دروغ را در چشمانم ببینی که دیگر هیچ چیز را انتظار نمی کشند.
"و عجّل" می گویم و می ترسم که بیایی می ترسم بیایی و در قنوت دستهایم تنها فراز خودخواهیم را ببینی.
"و عجّل" می گویم و می ترسم که بیایی می ترسم بیایی و در این صفوف برگرد گویان کسی را نیابی که فکر تن نباشد.
"و عجّل" می گویم و می خواهم که بیایی بیایی و سلطنت تن را بر من پایان بخشی.
+ نوشته شده توسط نسرین در سی و یکم فروردین 1387 و ساعت
8:12 |
لب بر لبه اش می گذارد و عمیق فرو می کشد اندوهش را بیچاره من که از سیگار کمترم. + نوشته شده توسط نسرین در دوازدهم اسفند 1386 و ساعت
12:3 |
به سر شده که میسر شده بنویسی: "بی تو به سر نمی شود "
+ نوشته شده توسط نسرین در یکم بهمن 1386 و ساعت
12:2 |
|
|